وانیاوانیا، تا این لحظه 6 سال و 10 ماه و 17 روز سن دارد

وانیا کوچولوی خونه ی ما

WELCOM

تولد 5سالگی وانیا

بازم سلام ؛ اما این دفعه با رنگ و بوی زمستووون تو این روزای برفی دوباره بعد یه وقفه کوتاه اومدم تا یکی از مهمترین اتفاقات این روزا که مربوط به وانیاست رو ثبت کنم بله همونطور ک بوش میاد تولد پرنسس وانیاست   امسال برای جشن تولد وانیای عزیزم کلی مهمون داشتیم؛ مامانی فرح,عمو  مسعود, زنمو مهتاب (که نزدیک6 ماهه وارد خانواده ما شده) , عمه مژگان,عموایمان و از همه مهمتر انوشا فسقلی اومدن تهران ک درکنار ما باشن ویک شب فوق العاده رو برا پرنسس کوچولوی ما ساختن.....     اینم کوچکترین مهمون, انوشا توتویو ( همون کوچولو به زبون کیمیا )...
16 بهمن 1395

بدون عنوان

کیمیا(خواهر کوچولو) در گذر زمان 1 روزگی                                                                     1 ماهگی     2 ماهگی                                       ...
25 فروردين 1395

دوباره برمیگردیییییم

امروز بعد از چندماه  دلم هوای  وبلاگ وانیا رو  کرد و دوباره اومدم سراغش تا آپش کنم..... البته هنوز مطالب و عکسارو آماده نکردم  ولی قول میدم ب زودی همچی آماده بشه. .. مهمترین دلیل این وقفه چند ماهه هم  نبود لپ تاپ بوده، ک بابا مجید اونو با خودش برده تهران.... +یک توضیح کوچیکم در مورد بابا مجید، اینکه  بابا چند ماهه برای کارش ک داره به تهران منتقل میشه، همش در رفت وآمد به تهران هستش و من و وانیا کوچولو و نی نی مون ک تو دل منه......بیشتر خونه مامانی (دایی سبحانیم) تا وانیا  کمتر دلتنگ  بابا مجید بشه ...
20 اسفند 1393

28 ماهگی

28 ماهگی فسقلی   البته چون با گوشی از روی شاسی عکس گرفتم خیلی کیفیتش پایینه     ژست ابتکاری  وانیا ....                               به نظرتون این دختربلا که  با درجه ی اطو بازی می کنه به چی داره فکر می کنه     ...
2 تير 1393

یه خواب خوش

چند روز پیش من و وانیا با مامانی فریبا و بابایی و دایی و خاله رفتیم جشن اداره بابایی و بابا مجیدهم چون ضبط داشت باما نیومد و قرار شد آخرشب بیاد دنبالمون و از اونجایی که خیلی دیر اومد (ساعت 4 صبح ) و ما خوابیده بودیم اونم همون جا خوابید...   صب حدود ساعت 8 یهو دیدم وانیا از خواب بیدار شد و خیلی سرحال داره از تخت میاد پایین گفتم وانیا کجا میری؟ گفت: دادیی و فافا(فائزه) و مامانی ، صدا صدا نَکنین (ینی به دایی و فافا و مامانی بگم سرو صدا نکنین) هیچی دیگه معلوم نیس چه خوابی دیده بود که رفت همه رو بیدار کرد.....   ...
2 تير 1393

این روزها

این روزا وانیا کوچولوی ما خیلی شیطون بلا شده ،از لحاظ صحبت کردن دیگه تقریبا همه کلمات و می تونه تلفظ کنه اما بعضیا رو خیلی با نمک می گه،گاهی مثه یه طوطی هرچی بهش بگیم و تکرار میکنه، وقتی باهاش صحبت می کنم خیلی خوب حرفامو درک میکنه،خیلی مرتبه(بعد از بازی وسایلش و خودش جمع می کنه) و خیلی دقیق(مثلا من اگه خودکار بابا رو بردارم حتما باید از من بگیره وبده به بابا ،کلا روی وسایل شخصی افراد خیلی حساسه) وقتی از بیرون میایم خیلی زود لباساشو عوض میکنه ینی دقیقا تا وارد خونه میشیم،هنوز از پله بالا نیومدیم،کلاهشو درمیاره و شروع میکنه به لباس درآوردن با اینکه شیرینی جات و دوس نداره ،عاشق بستنیه و گاهی صبح که از خواب بیدار میشه، تا چشماشو باز...
11 خرداد 1393